آه شب
این جا به جز دوری تو ... چیزی به من نزدیک نیست

 

در روزگاری دور حدود قرن پانزدهم میلادی، در روستایی نزدیک نورنبرگ آلمان یک خانواده پر جمعیت ده نفره زندگی می کردند. شغل پدر خانواده کفاف زندگی آنها را نمی داد برای همین او شبانه روز کار می کرد تا همسر و فرزندانش احساس کمبود نکنند. در بین فرزندان آنها دو پسر دوقلو بودند به نامهای آلبرت و آبریش. آنها علایق یکسانی هم داشتند و دوست داشتند در آینده نقاش یا مجسمه ساز شوند.

آنها آکادمی هنر سوئد را برای تحصیل خود انتخاب کرده بودند. سالها گذشت و آنها به سن دانشگاه رسیدند. اما پدر قادر به پرداخت هزینه تحصیل هردوی آنها بطور همزمان نبود. برای همین قرار شد که قرعه کشی کنند و نفر برنده به سوئد رود و نفر بازنده با کار در معدن کمک خرج تحصیل برادرش باشد. قرعه به نام آبریش افتاد و او به سوئد رفت وبه تحصیل در رشته نقاشی پرداخت. آلبرت هم در معدن کار می کرد.

 چهار سال گذشت و حالا آبریش یک نقاش معروف شده بود. او با خوشحالی به خانه بازگشت و از آلبرت خواست تا به سوئد برود. اما دستهای آلبرت در اثر کار در معدن خراب و ضخیم شده و انگشتانش از حالت طبیعی خارج شده بودند. او گفت: من دیگر با این دستها قادر به نقاشی نیستم اما دستهای تو دستهای من هم هست. مهم این است تو به آرزویت رسیدی. آبریش اشک ریخت و برادرش را در آغوش گرفت. برادری که آینده اش را فدایش کرده بود.

سالها گذشت و نام آبریش دورر (Albrecht Dürer) بعنوان بهترین نقاش رنسانس در همه دنیا پخش شد. اما ازمیان همه آثارش یک نقاشی بسیار زیبا وجود دارد که آن را از روی دستهای برادرش آلبرت کشیده و به او هدیه کرده است. یک شاهکار هنری معروف به نام "دستان بهشتی"

دستان بهشتی

تابلوی دستان بهشتی اثرAlbrecht Dürer


[ یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ آه شب ] [ نظرات () ]

 

رودها در جاری شدن

وعلفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند

کوه ها با قله ها

و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند

وانسانها

همه انسانها

با عشق، فقط با عشق

پس بار خدایا بر من رحم کن

بر من که میدانم ناتوانم رحم کن

باشد که خانه ای نداشته باشم

باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم

باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم

اما نباشد ، هرگز نباشد

که در قلبم عشق نباشد ، هرگز نباشد

[ جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ آه شب ] [ نظرات () ]

 

همیشه قصه تکرار آن دوران شیرین است

ویاد روزهای خوب رفته حجم قلبم را ازهراسی ، تلخ می سازد

وموج یادها بر ساحل دریای احساسم چه بیرحمانه می تازد...



 

یادش به خیر!

یادش به خیر پاییز با آن طوفان رنگ رنگ که بر پا در دیده می کرد...

[ یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ آه شب ] [ نظرات () ]

 

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر

با اعتماد، زمان حالت را بگذران

و بدون ترس برای آینده آماده شو

ایمانت را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز
شک هایت را باور نکن و هیچ گاه به باورهایت شک نکن
زندگی شگفت انگیز است
فقط در صورتی که بدانی چطور زندگی کنی

کوچک باش و عاشق ... که عشق، خود می داند آئین بزرگ دانستنت را
بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسی

با خدا باش

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن

مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب برخیزی و برای زندگیت
با تمام توان
و با تمام وجود شروع به دویدن کنی

زلال باش ... ،‌ زلال باش ... ،
زلال تر از قطرات اشک
فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی
یا دریای بیکران، زلال که باشی، آسمان در تو پیداست

بدان که قلبت کوچک است پس نمیتوانی تقسیمش کنی
هرگاه خواستی آن را ببخشی با تمام وجودت ببخش که کوچکیش جبران شود
هیچگاه عشق را با محبت، دلسوزی، ترحم و دوست داشتن یکی ندان
همه اینها اجزاء کوچکتر عشق هستند نه خود عشق

همیشه با خدا درد دل کن نه با خلق خدا

 و فقط به یگانه عالم توکل کن

آن گاه می بینی که چگونه قبل از اینکه خودت دست به کار شوی،

کارها به خوبی پیش می روند

پس هر چه می خواهی از خدا بخواه
و در نظر داشته باش که
برای او غیر ممکن وجود ندارد

پس با خدا باش و پادشاهی کن

[ یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ آه شب ] [ نظرات () ]

 

بیدار شویم و ببینیم کیستیم

و برای چیستیم

بیدار شویم

و همه زندگی را به  شعر و شور و شعور و ترانه تبدیل کنیم .

زندگی را زیستنی تر و دوست داشتنی تر کنیم .

زندگی فرصتی ست مغتنم .

این فرصت را ،

فقط و فقط ،

صرف حقیقت کنیم  ، نه دروغ .

گاهی فراموش می کنیم که برای چه از عدم تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم .

نیامده ایم تا جمع کنیم ،

آمده ایم تا ببخشیم ،

آمده ایم تا عشق را

ایمان را، امید را

دوستی را

 و نان را

با دیگران قسمت کنیم .

آمده ایم تا خلائی را پرکنیم که

فقط و فقط

با وجود ما پر می شود و بس

آمده ایم تا به پرسشی پاسخ دهیم .

آمده ایم تا با حضورمان

بر خوبی ها و زیبایی های عالم چیزی بیفزاییم .

بی تردید ، بی حضور ما

نمایش با شکوه زندگی چیزی کم داشت

آمده ایم تا بازیگر خوب صحنه زندگی باشیم

_____________________________________________

مسیحا برزگر

[ دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤۸ ‎ب.ظ ] [ آه شب ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

با تو ...یک ساعت کنار درخت هر روز، با تو عطر شب و نگاه ماه ، با تو باران وجاده خیس و چتر و حرف ، با تو چه عطر خوشی سمت های مرا از پرنده پر می کند... خودت هم می دانی آنقدر عاشقم که همه را شبیه تو می بینم ....
نويسندگان
امکانات وب