|
آه شب هزار کلمه بر جای خالیت ریختم اما پر نشد... به گمانم از جنس بی نهایتی...دوستت دارم
|
ای سفرکرده من بی تو خوش نیست دلم بی تو ای محرم راز چه کنم با گل سرخ؟چه کنم با گل ناز؟ تک وتنها چه بگویم به بهار؟ گرسراغ از تو گرفت، چه بگویم به نسیم؟ گربهاران پرسید:لاله زار تو کجاست؟ من پر از عطر خوش همنفسی .... بی بهار رخ یار تک وتنها چه بگویم به بهار؟
..................................................................................................................... پی نوشت: چه تفاوت عمیقیست بین تنهاییه قبل از نبودنت و تنهاییه پس از نبودنت
[ سهشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٢ ب.ظ ] [ آه شب ]
[ نظرات () ]
مثل یک درنای وحشی تا افق پرواز کن نغمه ای دیگر برای فصل تازه ساز کن زندگی تفسیر حرف کهنه دیروز نیست بالهای بسته ات را رو به فردا باز کن
................................................................................................... نبودنت را دارم با ساعت شنی اندازه میگیرم ... یک صحرا گذشته است!!
[ سهشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۳ ب.ظ ] [ آه شب ]
[ نظرات () ]
سال نو از آغوش مطهر خداوند فرا رسیده و قلب من نیایش می کند: خدایا! مرا متبرک کن تا هر روزکه در راه رسیدن به تو گام برمی دارم با تحسین وحیرت زیبایی را بجویم که همانا سرشت توست خدایا مرا برکت آن بخش که هر روزوظیفه خویش را به انجام رسانم به برادران وخواهرانم یاری رسانم تا بار خود را درفرازونشیب زندگی بر دوش کشند وهرروز نیایش کنم: درآفتاب وباران بادا که خواست تو تحقق پذیرد
............................................................................................... سال نو مبارک سالی شاد و پربرکت را برای تمامی دوستان آرزومندم [ جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٥ ق.ظ ] [ آه شب ]
[ نظرات () ]
من از تمامـــ آسمـــان .................................................................................... پی نوشت: و باز روزهای آخر سال ... راه ِ بی تو ... نرسیده به بعضی خاطره ها ... باید بنویسند : آهسته به یاد بیاورید ... خطر ِ ریزش ِ اشک ...
[ یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢۳ ق.ظ ] [ آه شب ]
[ نظرات () ]
در روزگاری دور حدود قرن پانزدهم میلادی، در روستایی نزدیک نورنبرگ آلمان یک خانواده پر جمعیت ده نفره زندگی می کردند. شغل پدر خانواده کفاف زندگی آنها را نمی داد برای همین او شبانه روز کار می کرد تا همسر و فرزندانش احساس کمبود نکنند. در بین فرزندان آنها دو پسر دوقلو بودند به نامهای آلبرت و آبریش. آنها علایق یکسانی هم داشتند و دوست داشتند در آینده نقاش یا مجسمه ساز شوند. آنها آکادمی هنر سوئد را برای تحصیل خود انتخاب کرده بودند. سالها گذشت و آنها به سن دانشگاه رسیدند. اما پدر قادر به پرداخت هزینه تحصیل هردوی آنها بطور همزمان نبود. برای همین قرار شد که قرعه کشی کنند و نفر برنده به سوئد رود و نفر بازنده با کار در معدن کمک خرج تحصیل برادرش باشد. قرعه به نام آبریش افتاد و او به سوئد رفت وبه تحصیل در رشته نقاشی پرداخت. آلبرت هم در معدن کار می کرد. چهار سال گذشت و حالا آبریش یک نقاش معروف شده بود. او با خوشحالی به خانه بازگشت و از آلبرت خواست تا به سوئد برود. اما دستهای آلبرت در اثر کار در معدن خراب و ضخیم شده و انگشتانش از حالت طبیعی خارج شده بودند. او گفت: من دیگر با این دستها قادر به نقاشی نیستم اما دستهای تو دستهای من هم هست. مهم این است تو به آرزویت رسیدی. آبریش اشک ریخت و برادرش را در آغوش گرفت. برادری که آینده اش را فدایش کرده بود. سالها گذشت و نام آبریش دورر (Albrecht Dürer) بعنوان بهترین نقاش رنسانس در همه دنیا پخش شد. اما ازمیان همه آثارش یک نقاشی بسیار زیبا وجود دارد که آن را از روی دستهای برادرش آلبرت کشیده و به او هدیه کرده است. یک شاهکار هنری معروف به نام "دستان بهشتی"
تابلوی دستان بهشتی اثرAlbrecht Dürer [ یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٥ ب.ظ ] [ آه شب ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] |